|
و خدا تو را امروز آفرید ندا جون تولدت مبارک ۱۲۰ساله بشی جیگر
اومدم بگم دلم گرفته!!!!!!!!!!! تنهایم تنهای تنها
داداش مرتضی رفته سربازی خیلی دلم براش تنگ شده الان تو دانشگاه ام که دارم این پست رو می ذارم
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
*مامانم روزت مبارك... من كه چيز با ارزشي ندارم هديه بدم اما ميخوام بهت بگم كه تمام جوونيم فداي يه تار موي سپيد توئه.با تمام قلبم دوستت دارم. از طرف خودم و همه دختر خاله ها و پسرخاله هام برای مامانای مهربونمون.
آنچه که من در طلبش هستم تنها در سایه صبر پدیدار میگردد چیزی که من اینروزها کمتر دارمش...
به نام خدا سهراب گفتي:چشمها را بايد شصت!شستم ولي.......... گفتي جور ديگر بايد ديد!ديدم ولي............. گفتي زير باران بايد رفت!رفتم ولي.............. او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم راهيچ كدام را نديدفقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت..........ديوانه ي باران زده............... ....................................................... يك عشق عروج است و رسيدن به كمال يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم يك عشق خيال است و خيال است و خيال.................. ......................................................
تو در كجاي «مدينه»آرميده اي، اي آرامش مدينه ؟ تو را كدام قسمت از خاك «يثرب» در برگرفته است؟... در سوگ وفاتت در کجا بايد گريست ؟ ... شبنم اشك را در پاي كدام نهال بايد ريخت؟ دست «حسنين» را گرفته به كجا بايد آورد؟ شهادتت، به «حق» شهادت ميدهد... و رفتنت، «رفته»ها را به ياد مي آورد. خفتنت در خاك تيره،خفتگان تيره روز را بيدار مي كند. مزار پنهانت، پنها ن ها را آشكار مي كند. گريه هايت از خنده هاي نا حق پرده بر مي دارد.
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد به جويبار كه در من جاري بود به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من از فصل هاي خشك گذر مي كردند به دسته هاي كلاغان كه عطر مزرعه هاي شبانه را براي من هديه مي آوردند.
انتظار چشمان نگرانت به کدامین در خیره شده و در تنهایی ذهنت ، در فراسوی درها به جستجوی چه چیز برخاسته ای هیچ کجا و هیچ کس نیست برای چون توئی که تنهاییت تا وسعت مرگ ادامه دارد. هرگز هیچ کجا، هیچ کس و هیچ وقت به انتظار نایستاده است و تو بیهوده ترین انتظار را با خود داری. خودت هم نمی دانی انتظار چه را می کشی، حتی در تصورات خویش تصویری زلال از این انتظار نداری. اما فقط این را می دانی که باید به انتظار ایستاد. حس غریبی ترا به اینگونه جایی که نمی دانی کجاست، به انتظار چیزی که نمیدانی چیست، واداشته است. میگویی باید کسی باشد! باید کسی بیاید! اما کی و کجا نمی دانی
|
About![]()
رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود
Home
|