تبليغاتX
نوادگان علي بابا
نوادگان علي بابا
خانواده اي بزرگ توي خونه اي بزرگ زير سقف آسمون يه روزي روزگاري داشتند تا اينكه..
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       پنجشنبه هفدهم مرداد 1387-18:23-ندا  

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 


لینک به نوشته  |   
 
  مادر     سه شنبه چهارم تیر 1387-9:6-الهام  

 

*مامانم روزت مبارك... من كه چيز با ارزشي ندارم هديه بدم اما ميخوام بهت بگم كه تمام جوونيم فداي يه تار موي سپيد توئه.با تمام قلبم دوستت دارم.

 

از طرف خودم و همه دختر خاله ها و پسرخاله هام برای مامانای مهربونمون.


لینک به نوشته  |   
 
  صبر     چهارشنبه هشتم خرداد 1387-9:52-الهام  

 

آنچه که من در طلبش هستم تنها در سایه صبر پدیدار میگردد چیزی که من اینروزها کمتر دارمش...


لینک به نوشته  |   
 
       شنبه چهارم خرداد 1387-11:33-ندا  
به نام خدا

سهراب گفتي:چشمها را بايد شصت!شستم ولي..........

گفتي جور ديگر بايد ديد!ديدم ولي.............

گفتي زير باران بايد رفت!رفتم ولي..............

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم راهيچ كدام را نديدفقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت..........ديوانه ي باران زده...............

                                    .......................................................

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

                              يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال

يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم

                             يك عشق خيال است و خيال است و خيال..................

                                   ......................................................

 


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه دوم خرداد 1387-8:48-الهه  

تو در كجاي «مدينه»آرميده اي، اي آرامش مدينه ؟

تو را كدام قسمت از خاك «يثرب» در برگرفته است؟...

در سوگ وفاتت در کجا بايد گريست ؟ ...

شبنم اشك را در پاي كدام نهال بايد ريخت؟

 دست «حسنين» را گرفته به كجا بايد آورد؟

شهادتت، به «حق» شهادت ميدهد... و رفتنت، «رفته»ها را به ياد مي آورد. 

خفتنت در خاك تيره،خفتگان تيره روز را بيدار مي كند.

مزار پنهانت، پنها ن ها را آشكار مي كند.

گريه هايت از خنده هاي نا حق پرده بر مي دارد. 

 


لینک به نوشته  |   
 
       دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387-12:4-الهه  
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

                     به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصل هاي خشك گذر مي كردند

به دسته هاي كلاغان

كه عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من هديه مي آوردند.  


لینک به نوشته  |   
 
       جمعه بیستم اردیبهشت 1387-21:37-ندا  

انتظار

چشمان نگرانت به کدامین در خیره شده و در تنهایی ذهنت ، در فراسوی درها به جستجوی چه چیز برخاسته ای هیچ کجا و هیچ کس نیست برای چون توئی که تنهاییت تا وسعت مرگ ادامه دارد. هرگز هیچ کجا، هیچ کس و هیچ وقت به انتظار نایستاده است و تو بیهوده ترین انتظار را با خود داری. خودت هم نمی دانی انتظار چه را می کشی، حتی در تصورات خویش تصویری زلال از این انتظار نداری. اما فقط این را می دانی که باید به انتظار ایستاد. حس غریبی ترا به اینگونه جایی که نمی دانی کجاست، به انتظار چیزی که نمیدانی چیست، واداشته است. میگویی باید کسی باشد! باید کسی بیاید! اما کی و کجا نمی دانی


لینک به نوشته  |   
 
       جمعه شانزدهم فروردین 1387-11:18-جمال  
رفتی حالا به کی بگم
خیلی دلم تنگه برات
میخوام به بار ببینمت
سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ
می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه
چشمای سرخ ببنمت
گل و پر پر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونی چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک

پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی
گل من دنیای من بود
گلم و ازم گرفتی
تک و تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
میذارم سر به بیابون

هنوزم بارون میباره
تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر میدونی

پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی
گل من دنیای من بود



لینک به نوشته  |   
 
       شنبه دهم فروردین 1387-20:9-جمال  

رستنی ها کم نیست

من و تو کم بودیم خشک و  ‌پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم مثل هزیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نسیت

من و تو کم بودیم بی سبب از پاییز جای میلاد عقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست

من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی  سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست

من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ی ما میروییم ما به اندازه ی ما می بینیم

ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می روییم ما به اندازه ی ما می گو ییم

من و تو کم نکه باید شب بی رحم گل مریم و بیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نکه می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش بغض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم که شده با هم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم که شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست 


لینک به نوشته  |   
 
  زندگی فاصله بین درود و بدرود است     یکشنبه نوزدهم اسفند 1386-9:25-الهام  

روزي قدم در راهي نهادم با تو با عشق و با اميد آغاز كردم براي آينده اي زيبا ؛ در رويايمان دست در دست هم پيچكي كاشتيم به بلنداي سقف زندگيمان و براي هر شكوفه كه هر روز مي شكفت با تقدس نامي گذارديم دورها را نزديك كرديم سختيها پيش چشممان آسان مي نمود و تيرگيها روشن و به اميد با هم بودنمان سقفي ساختيم از اشتياق خانه اي از ابر ؛ ابرهايي كه سفيد بودند و پاك و جنسشان از ابرهاي تيره و تار نبود.

بادها مي وزند.... بادها مي وزند...... اكنون كه در دور دستها مي انديشم خانه مان را ويران و آرزوهايمان را بر باد مي بينم و شكوفه هايمان پرپر ....... تجسم اين ويراني طاقت فرساست ميخواهم بداني كه خاطرت برايم عزيز بوده و هست گاهي براي رسيدن بايد دل كند بايد دست شست وقتي رابطه اي به پايان مي رسد آغازي ديگرست و براي من آغاز اشك....

اين سال هم به پايان ميرسد تا به سالي نو برسيم شب به پايان ميرسد تا به روز برسيم و تو براي من به پايان ميرسي كه نميدانم به چه برسم؟ نميدانم... نميدانم به چه برسي...  


لینک به نوشته  |