تبر حادثه در دست که بود؟
خبر ویرانی
از دهانی که نمی دانستیم
دوست
یا دشمن بود
در فضایی که می آشفت پر پروانه
همچو رعدی که زمین را و زمان را
می آشوبد
می آشفت
دل ما می لرزید
اشک؟
نه
سیل واری که ز هر دیده فرو می بارید
خبر تلخترین حادثه را
از نگاهی به نگاهی دیگر
جاری می کرد
ما در این بهت عظیم
با دل ناباور
همه همدیگر را
به تسلی خواندیم
ما که خود مستحق تسلیت دوست
به دوست
تسلیت می گفتیم
خبر حادثه را باور کن
تبر حادثه در دست که بود؟
حمید مصدق
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:4  توسط الهام
|
و خدا تو را امروز آفرید
ندا جون تولدت مبارک
۱۲۰ساله بشی جیگر
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:19  توسط الهه
|
اومدم بگم دلم گرفته!!!!!!!!!!!
تنهایم تنهای تنها
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:33  توسط الهه
|
داداش مرتضی رفته سربازی خیلی دلم براش تنگ شده
الان تو دانشگاه ام که دارم این پست رو می ذارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:46  توسط الهه
|
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:23  توسط ندا
|
*مامانم روزت مبارك... من كه چيز با ارزشي ندارم هديه بدم اما ميخوام بهت بگم كه تمام جوونيم فداي يه تار موي سپيد توئه.با تمام قلبم دوستت دارم.
از طرف خودم و همه دختر خاله ها و پسرخاله هام برای مامانای مهربونمون.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:6  توسط الهام
|

آنچه که من در طلبش هستم تنها در سایه صبر پدیدار میگردد چیزی که من اینروزها کمتر دارمش...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:52  توسط الهام
|
به نام خدا
سهراب گفتي:چشمها را بايد شصت!شستم ولي..........
گفتي جور ديگر بايد ديد!ديدم ولي.............
گفتي زير باران بايد رفت!رفتم ولي..............
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم راهيچ كدام را نديدفقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت..........ديوانه ي باران زده...............
.......................................................
يك عشق عروج است و رسيدن به كمال
يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال
يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم
يك عشق خيال است و خيال است و خيال..................
......................................................
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط ندا
|
تو در كجاي «مدينه»آرميده اي، اي آرامش مدينه ؟
تو را كدام قسمت از خاك «يثرب» در برگرفته است؟...
در سوگ وفاتت در کجا بايد گريست ؟ ...
شبنم اشك را در پاي كدام نهال بايد ريخت؟
دست «حسنين» را گرفته به كجا بايد آورد؟
شهادتت، به «حق» شهادت ميدهد... و رفتنت، «رفته»ها را به ياد مي آورد.
خفتنت در خاك تيره،خفتگان تيره روز را بيدار مي كند.
مزار پنهانت، پنها ن ها را آشكار مي كند.
گريه هايت از خنده هاي نا حق پرده بر مي دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:48  توسط الهه
|
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من هديه مي آوردند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط الهه
|